‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر و ادبيات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر و ادبيات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۰۷/۲۴

از «اردشير» آموختم


برای من زندگی هنری اردشیر [محصص] به عنوان یک کاریکاتوریست بازنشسته، یک تصویرساز فعال و یک طراح طنزاندیشِ مادام‌العمر، بیش‌تر از آثارش آموزنده است. از اردشیر آموختم که ظرفیت‌های "کاریکاتور" به عنوان یک هنر محدود است و برای هنرمند بودن باید از آن فاصله گرفت، از او آموختم که برای فرار از ورطه‌ی ابتذال باید به درک عامه از زیبایی شک کرد. اردشیر به من یاد داد که هنرمندان بزرگ انسان‌هایی معمولی‌اند و هیچ انسانی کامل نیست. اردشیر به من آموخت که برای موفقیت، تبلیغ همان قدر در جهان هنر مهم است که در دنیای تجارت. اردشیر به من یاد داد که هنرمند برای ثبت خود در تاریخ هنر کار نمی‌کند همان‌طور که برای سلیقه‌ی منتقدین هنری یا کلکسیونرهای آثار هنری کار نمی‌کند. اردشیر به من آموخت که یک طراح هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت بازنشسته نمی‌شود و تا آخرین لحظه‌ی عمر، تا جایی که دست و ذهن‌اش یاری کند خط می کشد...

برگرفته از وبلاگ: توکای مقدس

۱۳۸۶/۰۲/۰۱

برگی از گلستان

بمناسبت روز بزرگ‌داشت سعدی

درويشی را ضرورتی پيش آمد. کسی گفت فلان نعمتی دارد بی‌قياس، اگر برحاجت تو واقف گردد، همانا که در قضایِ آن توقف روا ندارد. گفت: من اورا ندانم. گفت: مَنت رهبری کنم.
دستش بگرفت تا به‌منزلِ آن شخص در آورد. يکی را ديد لب فروهشته و تند نشسته، برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش: چه کردی؟ گفت عطایِ او را به لقایِ او بخشيدم.

مبر حاجت بنزديکِ ترشروی
که از خویِ بدش فرسوده گردی
اگر گوئی غم دل، با کسی گوی
که از رويش بنقد آسوده گردی

غزل سعدی يعنی عشق ـ ۱
غزل سعدی يعنی عشق ـ ۲

۱۳۸۶/۰۱/۰۹

علم و ادبيات



براساس آخرين بررسی‌های علمی و انتشار شجره‌نامه‌ای‌ تازه [عکس بالا] از تکامل پستانداران، مشخص شد که برخلاف نظريه پيشين، تکامل پستانداران تقريبن هيچ ارتباطی با انقراض 65 ميليون سال قبل دايناسورها نداشته است.
منبع خبر: سايت فارسی بی‌بی‌سی
*******
توضيح:
ادبيات سياسی‌ای که تا امروز منطبق برنظريه پيشين بود و بخشی از پستانداران را به دايناسورهای عصر خود تشبيه می‌کرد و خواهان نابودی آن‌ها بود؛ حال ناچارست مطابق نظريه جديد، تجديدنظر کند. از اين پس، وجود چنين ادبياتی می‌تواند ناشی از دو عامل باشند:
1 ـ نوستالوژی
2 ـ بی‌تفاوتی‌های فرهنگی‌ـ‌اجتماعی

۱۳۸۵/۱۲/۲۳

گفتم:
که سرخی زيبای گونه‌هات
از آن من؟
گفت: پيش‌کش!
من زردی جور زمانه را
با سيلی سرخ کرده‌ام.

۱۳۸۵/۱۲/۰۶

سلام بر باران!

تو از کدام طرف آمدی به خانه‌ی من
که بوی چای و چمن می‌دهد ترانه‌ی من

همیشه در همه جا در جهان و جانِ منی
که با تو سبزترین‌ست، این جوانه‌ی من

حضورِ زمزمه‌ی عاشقانه را نازم
که عطرِ عاطفه‌ها دارد عاشقانه‌ی من

صدای توست که بر سینه‌ی ستاره نوشت:
من از اهالی‌ی نورم، همین نشانه‌ی من

برای پنجره‌ی بازِ من، نسیمی نیست
بیا نسیمکِ دل ํ نازکِ زمانه‌ی من

اگرچه خاطره‌هایم به خاک و خون پیوست
بخوان! به خاطرِ ناشادی‌ی شبانه‌ی من

درونِ آینه‌ها طرح تابناکِ تو بود
خوشا تمامی‌ی آئینه‌های خانه‌ی من

بببین! به خاطرِ تو تا کجای دل، سبزست
بگو به ابر ببارد به روی شانه‌ی من

من آمدم که بگویم: سلام بر باران
بیا به سمتِ صداهای شاعرانه‌ی من

به واژه – واژه‌ی رنگینِ شعرِ این پائیز
غزل بخوان و بیاسای در کرانه‌ی من

رضا مقصدی، بهمن ۱٣٨۵

۱۳۸۵/۱۰/۱۵

گل اميد

هـوا هـوای بهـار است و بـاده بـاده‌ی ناب
به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب
در اين پياله ندانم چه ريختی، پيداست
که خوش بجان هم افتاده‌اند آتش و آب
فرشته روی من، ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی ازين آب آتشين درياب!
به‌جام هستی ما، ای شراب عشق بجوش!
به بزم ساده ما، ای چـراغ ماه بتاب!
گل اميد من امشب شکفته در برمن
بيا و يک نفس ای چشم سرنوشت بخواب!
مگر نه خاک ره اين خرابه بايد شد
بيا که کام بگيريم از اين جهان خراب

فريدون مشيری

۱۳۸۵/۱۰/۱۲

ای جانِ عاشق!

ای جانِ عاشق! از لب جانان ندا شنو
آواز ارجعـی زجهـانِ بقـا شنـو

اى آنكه اهل ميكده را منكرى! بيا
از صوفيانِ صومعه بوى ريا شنو
صوفى كجا و ذوق مىِ صافى از كجا
اين نكته را ز دُرد كَشِ آشنا شنو
از سوزِ عود و نغمه چنگ و نواى نى
شرحِ درونِ خستهء پر درد ما شنو
شرح غم «نسيمى» آشفته، موبه‌مو
اى باد صبح! زآن سر زلف دو تا شنــو
عمادالدين نسيمی

۱۳۸۵/۰۸/۲۷

در «هستن» و «بودن»

هستيم،
نه آن‌گونه که بوديم.

هستيم، بر آن‌گونه که باشيم،
يا آن‌که نباشيم.

باشيم و نباشيم چه فرق است؟

وقتی که نه بوديم و
نه هستيم و
نه باشيم؟
[منبع]

۱۳۸۵/۰۶/۲۶

از نژاد انار

قلب انار سرخ است
و سیب گونه‌هايش خونی!
بین انار و سیب
یک قلب فاصله است.
من از نژاد انارم!


م.راما (محمد امين لاهيجی)

۱۳۸۵/۰۴/۲۸

com .خواب.www

بيا به خوابم
همان قرار
به همان آدرس هميشگی
گرچه فيلتر شده است
اما
تو هميشه
فيتلر‌شكن ِ به روز داری
چشمت را ببند و
كليك كن

سارا محمدی

۱۳۸۵/۰۴/۱۳

محمد معين

استادی كه جانشينی
برايش يافت نشد




13 تيرماه سا‌ل‌روز خاموشی ابدی دكتر محمد معين، همراه و جانشين به حق علی اكبر دهخدا پدر فرهنگ لغات درايران است. نهم آذر ماه سال 1345 ، مردی كه طی 10 هزار روز، بيش از 30 هزار صفحه كار تحقيقی كرده بود و گاهی در شبانه روز تا 18 ساعت روی فرهنگ ايران عاشقانه كار كرده بود، در اتاق كارش در گروه زبان و ادبيات فارسی دچار سكته مغزی شد و برای 5 سال تمام در كما رفت و سرانجام در سال 1350 در بيمارستان فيروزگر تهران چشم بر جهان فرو بست. از همت اوست، ادامه فرهنگ‌نامه‌ای كه شادوران علی اكبرخان دهخدا يك تنه روی آن جان و مايه گذاشت و ادامه كار را به معين واگذار كرد و برای ابد رفت.

برگرفته از

۱۳۸۵/۰۴/۰۲

حديث عشق

دو روزی‌ست که صفحه اصلی مزين به «حديث عشق» سعدی است. اما از آن‌جايی‌که:

چو عشق آمد از عقل ديگر مگوی
که در دست چوگان اسيرست گوی

بی‌مناسبت نمی‌بينم که متن و حاشيه را همآهنگ با آواز زمانه و سوز دل‌های عاشقانه سازم. اگر متن با «حديث عشق» سعدی آذين شد در حاشيه اما اين حديث، چه خوش‌منظر در بيان شعری بانوی غزل‌سرای معاصر، خانم سيمين بهبهانی جاری است:

میان هر رگم از عشق، جوی می جاری است
چنین که مست تو هستم،چه جای هشیاری است؟
چون برق جستن و خندان به مرگ پیوستن
جنون عشق چه زیباست، گر چه بیماری است.
ز شور عشق ، شب و روز ، پلک سنگینم
به حالتی است که فارغ زخواب و بیداری است.

۱۳۸۵/۰۲/۱۲

نگه درچشم من بگذار و بردار!

از لحظه‌ای که شعر اردبهشت سارا را در اين ستون گذاشتم، نمی‌دانم چرا ياد و حرف گيله‌مرد پيری رهايم نمی‌سازد؟ می‌گفت: اردبهشت بی‌عشق، مثل یخ‌دربهشت بدون سکنجبين است!
به پا برخيز و پيراهن رها کن
گره از گيسوان خُفته واکن
فريبا شو /گريزا شو
به انگشتان سر گيسو نگهدار
نگه درچشم من بگذار و بردار
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پُر های و هو کن
«سياوش کسرائی»

۱۳۸۵/۰۲/۱۱

اردبهشت ماه

مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد

دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد

اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم

پاگرد؛ سارا محمدی

۱۳۸۴/۰۵/۰۲

باغ آينه

امروز، دوست‌داران فرهنگ و ادب برمزار احمد شاملو گرد می‌آيند تا ياد و خاطر او را گرامی بدارند. يادش، هميشه گرامی و زنده‌باد و روح‌اش، از غم زمانه‌ی ما آزاد‌باد.
چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سياهی می‌روم.
گهواره‌های خستگی
از کشاکش رفت و آمد‌ها
باز ايستاده‌اند،
و خورشيدی از اعماق
کهکشان‌های خاکستر شده را
روشن می‌کند.
...................
شادی تو بی‌رحم است و بزرگ‌وار،
نفست در دست‌های خالی من ترانه و سبزی است.
من برمی‌خيزم!
چراغی در دست.
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صيقل می‌زنم.
آينه‌ای برابر آينه‌ات می‌گذارم
تا از تو
ابديتی بسازم.

۱۳۸۴/۰۲/۰۸

خانه

خانه!
آنجائی!
با دالان هائی از نور
و صداهائی كه از تو می گذرند
برای ديدار تو
چه طاقتی از من عبور می كند!
پاهايم
پرواز پرندگان را
می جويند
تا بسوی تو آيم
آه...
خانه!
تو دور نيستی
اينجائی
در من
با پايه هائی از آتش...
مهدی اخوان لنگرودی

بايگانی وبلاگ